تبليغاتX
چشمون سیاه
 

گویند روزی خرده سنگی به دلیل کوچکی اندام بر سنگی بزرگ خرده گرفت که چرا دست تقدیر چنین کرد و چنان ،

که چگونه است که تو استواری و هیچ آبی توان دگرگون کردن عقاید تو را ندارد ولی من با هر موجی ، چه خفته و چه بیدار تقدیرم عوض می شود و دست تقدیر همواره موجی از حرکت را بر صورت و پیکرم می نوازد و من بی اراده بازیچه دست تقدیرم ...

سنگ بزرگ آهی کشید و گفت: تو ملولی از نداشتن اختیار که عمری است تو را سوق می دهد ولی نه به اراده ات ولی مرا چه گویی که ملولم از  داشتن اختیار ولی بی نصیب از حرکت و ترقی که تا سالیان دراز

می با یست گوشه ای بی تحرک به ایستم و با افکارم همچنان سرگرم باشم بدون اینکه امیدی داشته باشم که مثل تو روزی افکارم به جریان و قدرت آبی به حرکت درآید و به گوش همگان رسد.

                                                

                                                         

                                                                    

                                 

                

+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 20:58 |
 

اتاقی به اندازه کف دست ، نگاهش می کنی ، ساده و سفید ، احساس می کنی وسایلی لازم دارد تا از این سادگی خسته کننده بیرون آید. به باغ همسایه می روی ، شاخه گلی از حیاطش می کنی و در دست می گیری و به سوی اتاقت می آیی. آن را بر روی کف اتاق قرار می دهی . احساست به تو می گوید زیباست و تو آن را نام می نهی : یک گل سرخه زیبا

چند روز می گذرد و تو دوستانت را برای دیدن اتاقت دعوت می کنی ، همه تحسین می کنند و می روند ، و تو هر شب با پرستش اتاقت به خواب می روی.

روز بعد از حیاط همسایه یک مشت گل بر می داری و با آن ظرفی درست می کنی سفالی ،  گل را درونش جای می دهی ، بر لبه اتاق تکیه می دهی و از دور گل را نظاره گر می شوی ، احساس شوغی افزون به درونت طنین انداز می شود ...

برای روز بعد دوستانت را دوباره به اتاقت می آوری ولیکن این بار هیچ کس ذره ای توجه به گل و گلدان تو ندارد ، همه از باغچه رنگارنگ یکی از دوستان دیگر صحبت می کنند ...

شب هنگام دلت می گیرد و بدون حرفی به خواب می روی.

صبح یک روز سرد زمستانی برمی خیزی و هرچه در اتاقت نگاه می کنی گل را نمی یابی ...

 

اتاقی به بزرگی یک دریا ، نگاهش می کنی ، آبی و دل نواز ، به اندازه ای بزرگ هست که تا ساعت ها بتوانی درونش پیاده روی کنی و به انتهایش نرسی.

برای اولین روز مهمانی بزرگی ترتیب می دهی و تمامی دوستانت را دعوت می کنی ، همه انگشت به دهان تحسینت می کنند.

بعد از چند روز خبری می آید که یکی از دوستان ، خانه کوچکی خریده است ولیکن به نحو احسنت درونش را تزیین نموده . پس  به همراه تمامی دوستان به خانه اش می روید ، در نگاه اول وسایل زرین و پر زرق و برق چشمانت را می گیرد و در راه برگشت تمام حواست به آن وسایل است و شب هنگام خواب را از چشمانت می گیرد.

صبح که از خواب بر می خیزی به اطراف اتاقت  نگاه می کنی ، آبی است ، آبی و فقط آبی ، دلت را می زند و برای تزیینش دست به کار می شوی، ابتدا آینه ای تمام قد به متراژ بزرگ تهیه می کنی تا بتوانی هر شب و روز خود را در آن تحسین نمایی. روز بعد سفارش پیانوی بزرگی را میدهی بدون هیچ استعدادی در نواختنش.. و روز بعد به منظور بیشتر نمودن ابهت اتاق ، با آباژور های متعددی اتاقت را پر می نمایی.

مهمانی بزرگی ترتیب می دهی و تمامی دوستان را دعوت می کنی ، همه از حسن سلیقه تو شگفت زده می شوند و تا شب هنگام ، در توصیف منظره زیبای اتاقت به بحث می نشینند.

صبح روز بعد احساس یکنواختی می کنی ، حس می کنی اتاقت نیاز به وسایل بیشتر و بیشتری دارد ،

دستور می دهی از کشور های مختلف تمامی اسباب و لوازم لازم و غیر لازم یک اتاق بزرگ را برایت سفارش دهند ، و در طول یک هفته آنقدر با وسایل مختلف پرش می کنی که دیگر جایی برای قدم زدن باقی نمی ماند. مهمانی بزرگی ترتیب می دهی و این بار همه را ، چه آشنا چه دوست ، دعوت می کنی . تمامی دوستان با دسته گل های پر قیمت وارد خانه می شوند ، هر کس بر روی یکی از اسباب رنگین می نشیند ، مهمانی تا نصفه های شب ادامه پیدا می کند و بعد از یک شادی طولانی همگی می روند.

شب هنگام زمانی که تنها می شوی به اطراف اتاقت نگاه می کنی ، احساس می کنی رنگ اتاقت با آبی سابق متفاوت است ، رنگی است قهوه ای و متمایل به سیاه و تو اینک فقط به ظواهر زیبایش مشغولی ...

صبح یک روز سرد زمستانی با خستگی تمام بر می خیزی و زمانی که دلت می خواهد تا ساعت ها درون اتاقت پیاده روی کنی پایت به پیانو می خورد و سر جای خود میخکوب می شوی ...

 

اتاقی به بزرگی یک کشور ، نگاهش می کنی ، رنگارنگ ، پر از وسعت و بزرگی ، پر از وسایل گوناگون ، پر از انواع مختلف تفریح ها و گردش ها ، پر از دوستان مختلف و متنوع.

روز اول یکی از بزرگ ترین و پر شکوه ترین مهمانی های دنیا را ترتیب می دهی ، تمامی سران و رییسان جمع می شوند ، دوستان و آشنایان می آیند ، همه با هدایا ی گران بها و پر ارزش ، و همه تو را ستایش و تحسین می کنند. برنامه های مختلفی مطرح می شود ، امضا های گوناگونی شکل می گیرد ، رفت و آمد های مختلفی انجام می گیرد..

در روز بعد به همراه دوستان به سمت دریاچه ای حرکت می کنی ، در طول راه درباره کارها و قراردادهای مختلف بحث می شود و تو به اجبار مجبور به امضای برخی از آنان می گردی.

روز بعد برایت خبری می آورند که عده ای از سران خارج به اجبار قصد داخل شدن به اتاقت را دارند ، همه می ترسند و تو بیشتر از بقیه ، می دانی که خون و خونریزی خواهد شد ، بنابر عهد نامه ای قبول می کنی که نصف اتاقت را به آنان دهی تا دست از سرت بردارند ، ....

اتاقت اندازه دریا می شود ، روزها می گذرد و تو دوباره مشغول جمع کردن وسایل گوناگون و پر زرق و برق می شوی ، بعد از چند ماه برایت خبر می آورند که عده ای از سران خارج قصد ورود به اتاقت و شنا نمودن در حیاط خلوت تو را دارند ، برخی می ترسند و تو بیشتر از همه ، بنابر عهد نامه ای  قبول می کنی تا نصفی از اتاقت را به آنان بدهی ، ...

اتاقت اندازه کف دست می شود ، روزها می گذرد و تو مشغول آب دادن به گل می شوی ، دوستان را به خانه دعوت می کنی ، سفالی از گل های حیاط همسایه درست می کنی  ، و گل را درونش می گذاری و بعد از چند روز می شنوی دوستانت درباره باغچه رنگارنگ یکی دیگر از دوستان صحبت می کنند ، دلت می گیرد.

صبح سرد یک روز زمستانی ، هر چه جستجو می کنی گلی را در گلدان نمی یابی ! ...

 

                                         

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 14:57 |
 

بدون اینکه بخوام تلفنو قطع کردم ، دیگه دلم نمی خواست حرفای تکراری گذشته رو مرور کنم ، نمی دونم شاید برای مرور کردن چیزهای از دست رفته دیگه خیلی دیر شده ... فنجان چاییم مطابق معمول سرد شده بود و بیرون سوز سرمای دی ماه بیداد می کرد.

تمام لباسای شسته شده دیشبو از کنار بخاری جمع کردم ولی هنوز تعدادی از لباسا خیس مونده بود ، یه چای تازه ریختم و گذاشتم کنار کنترل تلویزیون ، از فیلم دیشب زیاد خوشم نیومد ، خیلی شبیه فیلم های ترسناکی بود که وقتی بچه بودم می دیدم و با ترس و لرز می رفتم زیر پتو که نکنه صدای نفسام اون آدمای ترسناکو بکشونه طرف من !

تلفن دوباره زنگ زد ، نمی دونستم اگه دوباره اون باشه چی باید بگم ، شاید می بایست بعد از قطع شدن مکالمه اول تمام فکرمو جمع می کردم برای پیدا کردن بهترین دلیل واسه قطع شدن تلفن ، ... اما نمی دونم چرا هیچی اون قدر برام ارزش نداشت که به خاطرش بخوام تنهایی یه صبح سرد زمستونو از خودم بگیرم !

وقتی رفتم طرف تلفن ، عکس دایی بود با شماره سابقش ... می دونستم می خواد بگه مامان اینا هنوز نرسیدن؟ ... واسه همین لبخند شیطنت آمیزی زدم و رفتم طرف ظرفای شام که از شب مونده بود ...

غذای دیشبو زیاد خوشم نیومد ، فکر کنم زیادی برشته شده بود و هیچی ازش نمونده بود البته ناهید همیشه از دست پخت من تعریف می کنه ولی احساس کردم دیشب زیادی ساکت بود ...

شاید بهترین راه حل برای حس نکردن بار سنگین این ظرفا موسیقی باشه ، مطابق معمول کاست سیاوش رو گذاشتم داخل ضبط آشپزخونه ... اوه ... " انتظار روز برفی ... تو دلم داغ زده سرما ... "

یادم می یاد بچه که بودم همیشه با گلوله هایی که درست می کردم همه بچه های همسایه ازم می ترسیدن آخه همیشه یه تیکه سنگ یا خورده شیشه لاشون می ذاشتم ... ! یادمه همه آش و لاش می رفتن خونه ولی من چون با قولدور ترین بچه همسایه دوست بودم با لبخندی ملیح وارد خونه ای گرم می شدم که واسه نشستن رو مبلاش نیازی به عوض کردن پالتوم برای جلوگیری از جیغ مامان نداشتم !!

تلفن دوباره زنگ زد ... نمی دونم چرا .. ولی هیچ حسی نداشتم ، .. به سالون که نگاه کردم تنها چیزی که خورد تو ذوقم فنجان چاییم بود که دوباره سرد شده بود .. دستکش رو در آوردم و ظرفا رو رها کردم ..

شماره برام آشنا بود ، بدون هیچ عکسی ... شاید اگه گذشته بود برای شنیدن صداش ثانیه شماری می کردم اما حالا همون حسی رو دارم که وقتی بهم یه آدامس p.k  بدن و بگن تولدت مبارک ..  حس جالبیه نه؟

یه حس ساده و تکراری و پوچ ...

بعد از دهمین صدای زنگ ، صدای خودمو شنیدم که می گفت : " با سلام ، در صورت تمایل ... "

یاد روزی افتادم که این صدا رو ضبط کرده بودم ، با تمام احساسم برای تمامی کسانی که پشت این خط ها صدای بوغ ممتد تلفنی رو می شنیدن که به امید برداشته شدن گوشی خودشون رو آماده می کردن ، صحبت کرده بودم ... !

تنها کاری که دلم می خواست بکنم این بود که سیم تلفن رو بکشم ... ولی نمی دونستم آیا اون قدر جرات دارم که صدای مشتاق کسی رو پشت این بوغ های ممتد خفه کنم ...

یادمه بچه که بودم با پسرای همسایه " کاراته " بازی می کردم ، همیشه نقطه ضعفشون رو می دونستم واسه همین بدون اینکه چیز خاصی از این بازی ها بدونم با لبخندی سرشار از موفقیت براشون دست تکون می دادم و سوار ماشین بابام می شدم و می رفتم یه بستنی قیفی خوشمزه بخورم ... !

..... ..... ......

تقریبا یه ساعتی بود که از صدای تلفن خبری نبود ، تایمر از کار افتاده بود و چراغی هم روشن نبود ...

فنجان چای سرد شده رو دوباره داخل سینک خالی کردم ، سماور رو روشن کردم و بقیه ظرفا رو شستم ، وقتی سماور جوش اومد ، آهنگ همیشگی رو گذاشتم و با یه فنجان قهوه کنار پنجره ایستادم ، ....

قطره های کوچک برف آروم آروم خودشون رو به سطح صاف زمین می رسوندند و ناپدید می شدند ...

یاد بچگیم افتادم " درخت کاج حیاطمون با تمام اون ابهتش تو زمستون زیر دونه های نرم برف سرش پایین بود و متواضع ! "

                                                        

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 و ساعت 18:17 |
 

زمانی که کوچولو بودم احساس می کردم مامان بابام خیلی بزرگن ، تمام آرزوهامو در این می دونستم که قده اونا بشم ! حواسم همش به دکمه آسانسور آپارتمانمان بود که کی می شه بدون اینکه بپرم دستم بهش برسه و سوارش بشم و برم بالای بالای بالا ...

 

وقتی بچه بودم تمام آرزومو تو این می دیدم که توی یه روز گرم تابستون تمام بچه های همسایه تو حیاط ما جمع بشن و عدمون اون قدر بشه که بتونیم شب که شد یه قایم موشک درست و حسابی بازی کنیم...

 

وقتی نوجوان بودم حس می کردم وقتی یه روز میام بیرون تمام اهل محل دارن نگام می کنند ، فکر می کردم اگه واسه یه لحظه دستمو ببرم بالا و دماغمو بخارونم همه مردم تو خیابون می بینن و من ضایع می شم ! در واقع یه جوری خودمو تو منگنه نگه می داشتم . تمام آرزوهامو تو اون دوران در رفتن به جشن تولدا و مهمونی ها می دیدم این که چی بپوشم ، موهامو چه جوری درست کنم ، کی برم کی بیام ، بپرسم کی می یاد کی نمی یاد ...

ولی حالا که یه جوونم ... فقط به تمام آرزوهای گذشته می خندم ! ... قدم اون قد بلند شده که به جای دکمه G آسانسور ، دکمه 24 یه ساختمون بلند رو فشار بدم.... وقتم اون قد کم شده که به تنها چیزی که فکر نمی کنم قایم شدن تو شبه ، اونم با بچه های همسایه ! ... و اعتماد به نفسم اون قد زیاد شده که حتی اگه کسی بهم متلکی انداخت ، خیلی خونسرد از جلوش رد می شم.

نمی دونم شاید به این می گن بزرگ شدن ، می گن خانوم شدن ، می گن عاقل شدن ...

یا شایدم به تعبیر کتاب های دینی دبیرستان یعنی : عبور از یک مرحله زندگی و ورود یه مرحله ای دیگه !!

....

ولی من بهش میگم تکامل !

 

این روزا وقتی از دین و مذهب حرف می زنن ، سر همه جوونا درد می گیره ، حالشون بد می شه و حالت اورژانسی پیدا می کنن ، فشار خونا بالا می ره ، مشاجره ها شروع می شه و در آخر به این نتیجه می رسن که کسی اونارو درک نمی کنه! .. بابا دیگه بسته این قدر خفقان ...

 

این روزا وقتی از سیاست حرف پیش می یاد همه جوونا یا چپی ان یا راستی ، در حالی که هیچ کدومشون هنوز درست دست چپ و راستشونو نمی شناسن !

 

تو این روزا وقتی از عشق صحبت می شه ، همه قبلا عاشق بودن بعدشم شکست خوردن و حالا هم می خوان تلافی کنن !

 

و خلاصه .... وقتی تو این روزا با یه جوون درباره خدا صحبت می شه ، همه می گن :

گشتیم ، نبود ، نگرد ، نیست !

 

می دونی ، جوونی دوران سختیه ، دورانی که مغز شروع می کنه به SEARCH کردن همه اطلاعات ،

تمامی اطلاعاتی که برای یه زندگی جدید لازمه ، مذهب- سیاست- عشق- کار- زندگی ... خدا !

و وقتی به نتیجه ای نمی رسه ، همانند یه COMPUTER ، ERROR می ده و بعدشم درشو می بنده  و تو می مونی و خودتو یه ذهن خسته !

اون موقع است که احساس می کنی داغونی ، کلی سئوال و کلی جواب سفید ...

و درست در همین لحظه است که وقتی بهش فشار می یارن طغیان می کنه ! آخه وقتی برای کسی هنوز مفهوم خوب و بد هنوز جا نیفتاده چه جوری می شه معیاری رو برای تمامی لحظه ها عنوان کرد ؟

 

 ( می دونی ، یه بچه رو می شه با یه بسته شکلات گول زد و یه نوجوونو با یه مهمونی توپ ، یه جوونو با یه ماشین توپ و یه فرد میان سن رو با یه حقوق خوب !

اما .. یه  فرد مسن رو ....  – یکی در جواب سئوالم گفت با محبت !  اما به نطر من افراد مسن با محبت گول نمی خورن بلکه اونا به محبت نیاز دارن ! )

 

جامعه امروزی ما هم ، نیاز به بازنگری داره ، نیاز داره که با انسان امروز همانند گذشته برخورد نشه .

جامعه امروزی تشنه عدالته ، جامعه امروزی تنها تشنه افرادی نیست که درک می کنند و می فهمند ، بلکه جامه امروزی نیازمند به بینش افرادی است که عمل می کنند .

جامعه امروزی نباید برای من و تو تفاوتی قائل باشه ، هر دو انسانیم و هر دو محتاج ترقی !

غر زدن و شایع پراکنی هیچ دردی را دوا نمی کند ، انسان همواره از همان لحظه پیدایش به دنبال بهبودی حرکت کرده است ، و چون حاصل نمی شد ، همواره به تخریب دست می زد.

نسل امروز با تخریب مخالف است ، به خصوص تخریب افکار جوانان !

نسل امروز حتی با بی بند و باری نیز مخالف است ، گذشته به نسل ما چیزهایی را آموخته که دیگر خواهان نیست ...

در واقع جامعه امروزی نیازمند تلاش جوانانی است که آن را از لبه تیغ بیرون کشند !

و این تنها از عهده جوانانی بر می آید که هم می فهمند و هم اهل عملند ...

 

نسل امروز تشنه تکامل است

                                         و به قول بعضی ها : این ،  کار فردای شماست !

 

                                         

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 و ساعت 19:56 |
 

اه ، خدا چرا وصل نمی شه؟ فکرشو بکن به internet  وصل بشی ولی yahoo رو باز نکنه !

آخه من قول دادم ساعت 9 بیام ، اه ... باید restart  کنم. 100 بار تا حالا این جوری شده ، و فقط هم با restart  درست شده. 2 min  از 9 گذشته ، نکنه با restart  هم درست نشه، وای نه !

بدو دیگه ، من که نگفتم shut down  چرا می نویسه shut down ؟ .... وای بدو ، .... اوف ، حالا 3 قرن طول می کشه windows  بیاد بالا ! .... اوف ! بدو ... acountam ، passesh  ، چی بود؟ آهان ....

بدو وصل شو... وای نه busyy ... اعصاب ندارم ، کارت کو؟ یه شماره دیگه بده ... ساعت چنده؟ 9/13 ...

وای نه ! بدو .... بیا موند ... error 777  ... آره همیشه اولش اینو می گه ، .. بدو..

YO0O0O0OHO0O0  وصلید !

Ok ، yahoo  رو باز کن ، user-pass  آهان .. بدو ... نه نه ، invisible  برو ... آره تیکو باید بزنم !

آخیش وا کرد yahoo  رو ، بیا پایینه لیست ... اوه خدا چرا نیست ؟ off  هام کو پس ؟ آهان داره میاد ...

یه لحظه hang  و بعد سه کلمه  off : عزیزم sorry  امشب نمی تونم بیام !

….

WO0O0O0W

                                                           

+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 و ساعت 18:45 |

 

دختری می گوید :

" من گذشته ام را با تجربه های بسیار ، زیر لگدهای زمانه له کرده ام ، و همواره به آن می اندیشم که

بچگی کرده ام ، که جز یک تجربه چیزی نیاموخته ام ، ولی نمی دانم که همین تجربه است که
مرا بزرگ کرد. "

باد زوزه ای کشید ، اشک در چشمانم حلقه زد ، و بغض آهسته بر بستر نرمی نشست !

صدای بسته شدن درها را شنیدم ولی امیدم را با حرص شدید در خود شعله ور ساختم ، کاش می شد به گذشته بر گشت ، اگر چه که در آن زمان هم هیچ چیز نمی توانست آینده را دگرگون سازد.

انسان ها همگی می آیند و می روند ، ولی در این رفت و آمد ها آنچه می ماند دوری از آرامش است ، آرامشی که در لابه لای صدای خراش و ناله آدمی گم شده است . همه در خود می غلتند ولی هیچ کس پیدا

نمی شود که دریابد چه باید کرد !

اشعاری گنگ و بی معنا که تنها از یک رفاه نسبی نشات می گیرد و برادران و خواهرانی که در آن زمان چه نزدیک بودند ، لیکن امروزه ، جز اسمی در لا به لای کاغذ های چروک و لبخندی در میان هوای مه آلود و نیازی که زمانه اقتضا می کند چیزی از آنان نخواهی یافت !

کاش می شد انسان برای یک بار هم که شده نگاهی به اطرافش بیندازد و غرق شدن این انسان ها را در تاروپود این شهر خاکی نظاره گر باشد ، انسان هایی که دست و پا می زنند تا به هر آنچه که می خواهند برسند و وقتی به هدف می رسند ، همه چیز همانند روز اول ساده می شود ، همان گونه ساده و بی ادعا !

گویند جویباری شده ایم افسوس ، ولی جویبار هم مقصدی دارد ، ما حتی مقصد را هم گم کرده ایم ، کاش

می شد از آواز هر پرنده ای شوغی فوران کند که خدایی هم در این نزدیکی ها هست و عشقی هم در

لا به لای این جسد های خاکی و زندگی روزمره می تواند نفوذ کند.

هر شهرتی پایانی دارد و هر عشقی نقطه اعتدالی ، کاش می شد در لا به لای این عصر خاکی ، جز این خاکی ها ، انسان هایی را دریابیم که می دانند ، که می فهمند  ، و حس می کنند که انسانیت چیست.

ما حتی فاصله ها را هم شکسته ایم

                                                        ولیکن عشق را هنوز درنیافته ایم !

                     

                                                           

+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه دهم مرداد 1384 و ساعت 19:20 |

کریپس رو محکم چسبوندم به گوش عروسکم ، صورتش در هم رفت ، برش داشتم و زدم به دمش، 

بازم صورتش در هم بود ، به موهاش زدم ، به دستش ، به نوکه پاهاش ، ولی تفاوتی نمی کرد 

بازم صورتش در هم بود ، وقتی تصمیم گرفتم بزنم به مارک بلیزش و دیدم باز هم صورتش در همه  

همین جور موندم ... 

کریپس رو ورداشتم و پرت کردم اون ور اتاق ، عروسکم رو برداشتم و نگاش کردم ، تازه متوجه شدم 

بدون کریپس هم صورتش در همه ، اخم کرده بود و با دو تا چشم سیاه نخودیش بربر نگام می کرد. 

حدودا 5 سالی می شه دارمش ، ولی هیچ وقت به فرم صورتش دقت نکرده بودم !

+ نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیستم تیر 1384 و ساعت 19:19 |

دستانش می لرزید. قلمی برداشت و گوشه آن را برش داد. مرکب سیاه را جلویش قرار داد و آرام قلم را در

آن فرو برد. برای لحظه ای درنگ کرد و قلم را بر روی کاغذ پوستی فشار داد . صدای خش خش قلم ذهنش

را از همه چیز خالی می کرد. کلمه ای بر روی کاغذ نقش بست. دوباره قلم را در مرکب فرو کرد و کلمه ای دیگر نوشت . کمی مکث کرد و به نوشته نگاهی انداخت . لبخندی محو بر لبانش نشست.

برای سومین بار قلم را آماده کرد و آن را بر روی کاغذ پوستی کشید . قلم با صدایی آهسته بر روی کاغذ

خودنمایی می کرد.قلم را بر روی میز گذاشت. صندلی چرخ دار را عقب کشید و از جلوی میز عبور کرد.

چند لحظه بعد مستخدم خانه با ظرفی پر از میوه وارد اتاق شد . اتاق خالی بود . ظرف میوه را بر روی میز

گذاشت. بر روی میز دسته ای ورق خودنمایی می کرد و بر روی صفحه اول آن که با کاغذ پوستی پوشیده

شده بود سه کلمه به چشم می خورد : انتظار انتظار انتظار

مستخدم به اتاق کناری سرکی کشید . خانمی به آرامی در صندلی چرخ دار خوابیده بود.

خوابی عمیق و آرام . لحظه ای سکوت و بعد از آن ملا فه ای سفید ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه دوم تیر 1384 و ساعت 17:56 |


Powered By
BLOGFA.COM